![]() |
![]() |
|
| WWW.DVM88.IR |
|
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند!!!
آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند...
انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت،
او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد...
همه پنهان شدند به غير از نیوتون...
... نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد...دقیقا در مقابل انیشتین!
انیشتین شمرد1...2... ...97...98...99...1۰0!
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده...
انیشتین فریاد زد: نیوتون سک سک!!!
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بازنده نشده ام.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!!
... تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست ...
.......... نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام ...
که من رو، "نیوتون بر متر مربع" میکنه .........
و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر "یک پاسکال" می باشد
بنابراین من "پاسکال"ام... پس پاسکال باید بیرون بره... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
اصغر فرهادی ساعاتی پیش اسکار بهترین فیلم خارجی زبان را برای فیلم «جدایی نادر از سیمین» کسب کرد تا برگ زرینی به افتخارات سینمای ایران اضافه کند.
به گزارش همشهری آنلاین، اصغر فرهادی در اسکار 2012 پس از دریافت جایزه خود با «سلام به مردم خوب سرزمینم» اظهاراتش را آغاز کرد. او گفت: سلام به مردم خوب سرزمینم. در این لحظه ایرانیهای بسیاری در سراسر جهان در حال نظاره ما هستند و تصور میکنم که خیلی خوشحال هستند. خوشحالند نه تنها به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز، بلکه به خاطر اینکه در زمانی که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت بین سیاستمداران مبادله میشود، نام کشورشان ایران در اینجا از دریچه فرهنگ با افتخارش به زبان مىآید، فرهنگ غنى و کهنی که زیر غبار سنگین سیاست پنهان شده است. من با افتخار این جایزه را به مردم کشورم تقدیم مىکنم، مردمى که به تمام فرهنگها و تمدنها احترام مىگذارند و از خصومت و خشونت بیزارند.
من هم به نوبه خودم این افتخار رو به همه شما دوستان تبریک میگم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
اینم برنامه ترم 6
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
سلام به دوستان عزیز که لطف کردن و تست قبلی رو حل کردن... اما تست هوش امروز: به جای علامت ؟ چه عددی باید نوشته شود؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آذر1390ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
سلام... تست هوش زیر جوری طراحی شده که فقط افرادی که ضریب هوشی بالای 120 دارن میتونن حلش کنن.... پس خودتو اثبات کن: اگر 2+3=10 7+2=63 6+5=66 8+4=96 آنگاه: 9+7=؟؟؟ دِ یالا... تو دکتر این مملکتی ها! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1390ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
سلام... عکسی که در ادامه مطلب وجود داره حاوی 2 دلفین کاملا متشابه می باشد که در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستان St. Mary کالیفرنیا استفاده می شود. به هر دو دلفین که از آب بیرون پریده اند نگاه کنید. هر دو دلفین کاملا شبیه یکدیگر هستند. یک مطالعه دقیق نشان داده که علیرغم اینکه هر دو دلفین شبیه یکدیگر هستند شخصی که استرس دارد اختلافاتی را بین آنها پیدا خواهد کرد. هر چه فرد اختلافات بیشتری را بین این دو دلفین پیدا کند تحت استرس بیشتری قرار دارد. اکنون به عکس نگاه کنید و اگر شما بیش از 2 اختلاف بین دو دلفین پیدا کردید نیاز به مسافرتی جهت احیای روحیه خود دارید. ادامـــــــــــه ی مـــطـــلـــب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید... زن نگران صورت خود بود که آبله آنرا از شکل انداخته و شوهرش هم که کور شده بود... همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد... ۲۰سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود! همه تعجب کردند!!! مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
یک روز
آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر
تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی دادن گل و هدیه و حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. اما پسرپرسید: آیا می
دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که: عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود... در حالی که قطره های
اشک، صورت پسر را خیس کرده بود ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط
به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد
و یا فرار میکند. بلافاصله ببر به سمت
شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن
زنده ماند... آدم ها را از آنچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از آنچه درباره خود می گویند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند
منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند مرد به آرامی گفت : «مایل هستیم رییس را ببینیم .» منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند» خانم جواب داد : «ما منتظر خواهیم شد» اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت:شاید اگر چند دقیقه ای آنان راببینید، بروند! رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم. رئیس تحت تاثیر قرار نگرفته بود اما یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود. خانم به سرعت توضیح داد: آه ، نه نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم! رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت:یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است! خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟ شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد. دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 تیر1390ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..." اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "بله... وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانه و من بی آنکه بپرسم "پس چرا خداوند زن را آفرید" گفتم: "به چشم" شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم. هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم. دیگر تحمل نداشتم. پاهایم سست شد... بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟ قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست. من اشک ریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟" خدا گفت: "من؟" فریاد زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟" خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا." ...و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 تیر1390ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
وقتی میگی ایران ۴ فصل ِ یعنی همین... اهواز جهنمه...شهرکرد یخبندونه... اینجا هم بهشته... بنظرتون این عکس از کدوم نقطه ایران گرفته شده...
یه راهنمایی:یکی از پسرهای کلاس تو این منطقه زندگی میکنه!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 تیر1390ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
*انسان های بزرگ درباره ی ایده ها سخن میگویند انسان های متوسط درباره ی چیزها سخن میگویند انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن میگویند
*انسان های بزرگ درد دیگران را دارند انسان های متوسط درد خودشان را دارند انسان های کوچک بی دردند
*انسان های بزرگ عظمت دیگران را میبینند انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران میبینند
*انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند انسان های کوچک به دنبال کسب سواد هستند
*انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسشهای بی پاسخ هستند انسان های متوسط پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارند انسان های کوچک می پندارند پاسخ همه ی پرسش هارا میدانند
*انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند انسان های کوچک مسئله ندارند
*انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن بر میگزینند انسان های متوسط گاهی سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهند انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را از خود میگیرن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آن ها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شدند... خسته تر و کسل تر از همیشه... ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم... مثلا قایم باشک... همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آن ها بگردد. دیوانگی جلو درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن... یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی میروم اما به ته چاه رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد... و دیوانگی مشغول شمردن بود...هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد... و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است... در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید...نود و پنج...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد... دیوانگی فریاد زد: دارم میام... دارم میام... اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و سپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود...دروغ ته چاه...هوس در مرکز زمین... ...یکی یکی همه را پیدا کرد بجز عشق! او از یافتن عشق ناامید شده بود! حسادت در گوشهایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته رز فرو کرد... دوباره... و دوباره... تا با صدای ناله ای متوقف شد!!! عشق از پشت بوته بیرون آمد...با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان دو دست کوچکش، قطرات خون بیرون میزد... شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند... او کور شده بود! دیوانگی گفت: من چه کردم؟! من چه کردم؟! چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟؟؟ عشق پاسخ داد: تو نمیتوانی مرا درمان کنی، اما اگر میخواهی کاری بکنی... راهنمای من شو! ... و اینگونه شد که از آن روز به بعد: عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
آمریکا: |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 بهمن1389ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
درود بر همه دوستان ... با توجه به مسائلی که توی این سه ترم برای من و اسمم پیش اومد و از استاد و دانشجو گرفته تا زردوش و بسیج و غیره و غیره پیشوند زیبا و محترم خانوم رو برای من بکاربردن ؛ با مشورت دوستان تصمیم گرفتم که یه نظرسنجی انجام بدم و از بین اسامی پیشنهادی شما یکی رو بعنوان جایگزین انتخاب کنم. >>> شما میتونید اسم پیشنهادیتون رو در قسمت نظرات ارائه بدید <<< پیشاپیش از لطف شما کمال تشکر رو دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 آذر1389ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
سلام... مدتها بود مطلب نذاشته بودم! گفتم یه چیزی بنویسم به یاد قدیما که تاپیکی میذاشتیم و بحثی میکردیم و...! دیدم مطلب شکست عشقی تو وبلاگ کمه! به نظرم رسید یه چیزی تو این فضا بنویسم! خلاصه شرمنده اگه خیلی شبیه شکست عشقی نیست! از هرچی به ذهنم رسید واسه ساختن این فضا استفاده کردم حتی آناتومی! امیدوارم خوشتون بیاد!! ادامـــــــــــه ی مـــطـــلـــب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 آبان1389ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
10- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود. 9- خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بهش بده. 8- خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش نوبت ِ دکتر نمیگیره! 7- خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی دیگه نمیخره… 6- خدا میدونست كه آدم
يادش ميره آشغالها رو بيرون ببره. 5- خدا مي خواست آدم بارور و تكثير شود ، اما خدا میدونست كه آدم تحمل درد زايمان رو نداره 4- خدا میدونست كه مانند يك باغبون ، آدم براي پيدا كردن ابزارهاش نياز به كمك داره! 3- خدا میدونست كه آدم به كسي براي مقصر دونستش براي موضوع سيب يا هر چيز ديگري نياز داره...!؟ 2- همونطور كه در انجيل آمده است : براي يك مرد خوب نيست تنها بماند و سرانجام دليل شماره يك 1- خدا به آدم نگاه كرد و گفت : من بهتر از اين هم مي تونم خلق كنم…. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
زن
جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به
پروازش باقی مانده بود، تصمیم
گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد. و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد… در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود… چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند : 1. سنگ … پس از رها کردن! 2. حرف … پس از گفتن! 3. موقعیت… پس از پایان یافتن! 4. و زمان … پس از گذشتن! چرا همیشه ما زودقضاوت میکنیم؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
چند وقت قبل سازمان CIA
(سازمان جاسوسی آمریکا ) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي
تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه
تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه
تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت : - ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت:
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل
همان در بردند و در حاليكه اسلحه اي را به او مي دادند گفتند:
حالا تنها خانم شركت كننده باقي
مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را
به او دادند: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
وقتي يه مرد معتاد ميشه : اگه زنش زن
بود و به فكر زندگيش بود اين بيچاره به اين روز نمي افتاد، بدبختي اينا رو
به اين روز مي كشه ديگه!!! وقتي يه زن معتاد ميشه: اي واي!!! خاك بر سرش ! بيچاره شوهرش دلش به چي خوشه ! چه جوري اينو تحمل ميكنه؟؟؟ وقتي يه پسر تيپ ميزنه: چه پسر خوش پوشيه... هزار ماشاا... چه تيپي داره... ميميرن واسش دخترا! وقتي يه دختر يه كم به خودش ميرسه : اوه! اوه! ننه بابا داشت جمعش مي كردن!! اينا همش واسه جلب توجه ديگه!!! اينا دنيا و آخرت ندارن كه!!! وقتي يه پسر 10 تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اينقدر خاطر خواه داره، خدا وكيلي بهترين دخترا ميرن طرفش... ولش نمي كنن كه... وقتي يه دختر از دار دنيا يه دونه دوست پسر داره : چي بگم والا!!! حجب و حيا ديگه جا نداره تو اين مملكت!! ديديش ... بزا دهنم بسته باشه... وقتي يه آقاي محترم!!! خيابون رو با پيست اتومبيلراني اشتباه مي گيره : لامذهب... عجب دست فرموني داره... وقتي يه خانم مثلاً يادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطيه.... بابا برو آشپزخونه قرمه سبزيتو بپز!!! والاااااا وقتي یه پسر با 10 درس پاس کنه: ميبيني؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقيت تو خونواده ما ارثيه... وقتي یه دختر تو يه درس نمره اش بشه 19/75 : بله ديگه خانم ! يا پي قر و فرشه... يا با اين دوست موستهاش در حال فك زدن و ولگرديه... وقتي تو يه جمع ، آقا پسري سر و زبون دار داره مجلس رو گرم مي كنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عموميش بيسته؟؟؟!!! شرايط بالا براي يه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبك!!! خانم باش... نظر مادر شوهر در مورد داماد: ديگه چي مي خواد؟ گل پسرم يه خونه 40 متري تو نقطه صفر مرزي داره، از خداشم باشه همون مادر شوهر در مورد عروس: ميبيني شانس ما رو؟ دختره فقط 20 ميليون جهيزيه آورده ، نمي دونم اين پسره شيفته چي اين عفريته شد!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
تا بحال اصطلاح "شهر ِ
هرت" رو زیاد شنیدید. اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دبي و اروپا و آمريکا را آباد ميکنيم . - شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروه اند و رنگ سياه مستحب . - شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن . - شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند . - شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند . - شهر هرت جايي است که شوهرها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند . - شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد. - شهر هرت جايي است که خنده را جلف بودن تعبیر میکنند . - شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسيشونو در بيارن . - شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن . - شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه . - شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي . - شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي . - شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ، ابلهانه و … است . - شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ... . - شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم، هر چي بابام بگه. - شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن... . - شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد . - شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.. . - شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن دکتر و پروفسور . - شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است !!!!!!!!! - شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس فخر میفروشند . - شهر هرت جایی است که مردگان مقدس اند و از زنده ها محترمتر اند . شهر هرت جايي است كه... خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست......!؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
مشخصات یک" پسر خوب" از دید افراد مختلف
2) درس خون باشه... (یه چی تو مایه های بچه ی اقدس خانوم اینا باشه یعنی از صبح تا شب درس بخونه...در غیر این صورت دوست دختر داره که فکرش مشغوله / شایدم معتاده !!!!!! )
2) پیراهنش رو شلوارش باشه... (در غیر این صورت ژیگوله!) 3) عضو فعال بسیج باشه... ( در غیر این صورت دشمنه!) - از دید جامعه : 1) یه پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانومها گیر نمیده !!! ارسال مطلب از طرف دوست عزیز : action & reaction |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟ 1. چیز خاصی نمی آفرید 2. پیراشکی 3. خروس دریایی 4. فضای خالی
پس
نتيجه اينكه: خدا مردها را آفريد كه گاهي خانمها را بخندانند و اغلب اوقات
آنها را حرص بدهند ! ارسال مطلب از طرف دوست عزیز : action & reaction
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 شهریور1389ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
تماس های تلفنی یک دانشجو !!! ترم اول (ترم جو گیریدگی) : الو سلام ماماني. منم هوشنگ. واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه. واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه. راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه. دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها بخاطر Over-Dose از دانش رفت بخش مسمومیت بیمارستان! ترم 2 (ترم عاشق شدگی) : آه اي سحر. اي عشق من. همه زندگي من. مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني. ميخواهمت با تمام وجود عزيزم. همه پول و سرمايه من متعلق به توست. بدون تو اين دنيا رو نمي خوام. کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم... امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم... ترم 3 (ترم افسردگی) : الو مامان سلام. سحر منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه. اي خدا بيا منو بکش راحتم کن. مامان من اين زندگي رو نمي خوام..... ترم 4 (ترم زرنگ شدگی) : الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟ منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟ دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من. بيا ببينمت قربونت برم... مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه. بعداً بت زنگ ميزنم..... الو به به سلام چطوري سارا جون؟ آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم... پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست. باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک اقتصاد.... ترم 5 (ترم مشروطه گی) : الو... سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم. 2 نمره بم بده. به خدا ديشب بابابم سکته کرد،مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ....قول ميدم جبران کنم...... ترم 6 (ترم ولخرجیدگی) : الو... مامان من خونه مي خوام! راستي اون 70 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد. دوباره بفرست. خرج پروژه ام شد!!! ترم 7 (ترم پاتوقیده گی) : سلــام داش اِبی! حاجي دمت گرم، امشب بساز ما رو. از اون پنير شيرازيهاي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم. نوکرتم. آقايي.... ترم 8 (ترم فارغ التحصیلگی) : الو سلام خانم. واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم. فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
دوسـتـان خـوب يـك سري ويژگي
دارند كه آنها را از ديگران متمايز مي كند و سبب ميگردد دوستــان بيشتري در كنار
خود داشته باشند،
بنابراين با تـغيـيـر رفـتـار خــود به جرگه اينگونه افراد بپيونديد:
1. يـك دوسـت خـوب حرفهايي كه بصورت محرمانه به وي زده شـده اسـت را
نـزد خـود نـگـاه داشـتـه و رازدار شـمــا مي باشد.
2. وقت شناس بوده و در قرار ملاقاتها و يا ميهماني ها قابل اطمينان بوده و سر موقع حضور مي يابد. 3. يك دوست خوب به موقعيت، موفقيت ها و يا دوستان دختـر و يـا پسـر جـديـد شـــما حسادت نمي ورزد. 4. يك دوست خوب هنگامي كه دچار بيماري و كسالت ميـگرديد با شما تماس گرفته و حالتان را جويا مي شود و به عيادت شما مي آيد. 5. وي ميداند كه چه زماني صحبت و چه زماني سكوت نموده و تنها گوش دهد. 6. هنگامي كه حالتان مساعد نبوده و يا دل و دماغ كاري را نداريد و پكر مي باشيد وي از رفتار شما دلخور نميشود. 7. اگر شما به فضاي بيشتري نياز داشته باشيد و يا مي خـواهـيد تنها باشيد، آنها اين رفتار شما را طردشدگي تلقي نكرده و از شما دلگير نمي شوند. 8. يـك دوست خــــوب حيوان خانگي شما، مادر زن بدخلق شما و كـودكـان پـر جـنـب و جوش شما را به خاطر شما تحمل خواهد كرد. 9. وقتي نظر او را در مــورد مسئله اي جويا شويد با جان و دل و صادقانه نظرات و عقايد خودش را در اختيارتان قرار مي دهـد و حتـي اگـر بـه نـصايـحش نـيز عـمل نكنيد ناراحت نميشود. 10. وي با شما مي خندد، گريه ميكند و كارهاي ماجراجويانه انجام ميدهد اما به ديگران چيزي در مورد آنها نمي گويد. 11. پيش از سر زدن
به منزلتان، شما را مجبور نميكند كه خانه را تميز و مرتب كنيد. 13. شما را به كارهاي ماجراجويانه، رشد دهنده و پيشرفت در كار تشويق خواهد كرد. 14. هنگاميكه خودروي شما دچار نقص فني گردد شما را
به مقصدتان خواهد رساند. 16. دوست خوب از شما انتظار ندارد كه اتوماتيك وار با عقايد وي در خصوص مسايلي همچون سياست، مسايل جنسي و مذهب موافق باشيد و به عقايد شما حتي اگر برخلاف عقايدش باشد احترام ميگزارد. 17. هيچگاه شما را نزد ديگران خرد و تحقير نـكرده بلكه همواره به شما احترام ميگذارد و در حضور ديگران از شما تعريف مي كند. ... اگر دوستي را سراغ نداريد كه با شما اينگونه رفتار كند شايد يك دليـل آن ايـن باشد كه شما نيز تا بحال با آنان چنين رفتاري نداشته ايد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 شهریور1389ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط یاشار |
|
|
سلام و درود خدمت باحال ترین ورودی های تاریخ دامپزشکی چمران. یه راست میرم سر اصل مطلب ...
مسابقه هنری: اولین جمله ایی که با دیدن عکس زیر، تو ذهنت تداعی میشه رو بگو! . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
روزی که آزادی تو خیابونه همه برابر زن و مرد،کوچیک و بزرگ،خواهر و برادر سلام... متن بالا قسمتی از آهنگ زیبایی است به اسم "من یه درد ام" با صدای شاهین نجفی . امروز "روز جهانی قدس" ه . و من تصمیم گرفتم که این آهنگ قشنگ رو به شما و همه انسان های آزاده تقدیم کنم. به امید صلح جهانی متن آهنگ در ادامه مطلب ادامـــــــــــه ی مـــطـــلـــب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 شهریور1389ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
نمیدونم چقدر هیپ-هاپ گوش میدین ولی حتما تو ماشین و عروسی و اینجور جاها آهنگهای ساسی مانکن ُ گوش دادین .
من تا چند وقت پیش از این آدم سرخوش نفرت داشتم تا اینکه خودم رو قانع کردم که آهنگهاش کاملا س.ی.ا.س.ی.ه و یه معترض واقعی حساب میشه حتی بیشتر از بهرام ، عرفان ، هیچکس و حتی شاهین نجفی. حتما باور نمیکن ! پس تفاسیرم از اشعارش رو به اشتراک میذارم ..." مریض میشه ، نمیکنه سرفه " : نشون از عدم ارائه بیمه و خدمات بهداشتی مناسب توسط دولت و عدم وجود فضای مناسب برای اعتراض مردم . " بیارش اون دختر خاله تو ... " : این حرف نشون میده که هر کسی تو این مملکت میتونه هر کسی رو بدون رعایت ترتیب و استحقاق به هر جایی ( از جمله پارتی ) ببره. [حتی اگه دختر خاله هه کور، شل یا حتی فلج باشه!!! ] " ورژن بالاترم رو نمیفروشن " : در اینجا اعتراض به تحریم ها و عدم پیشرفت در بخش صنایع رو مشاهده میکنیم . " تو که ویزا نداری چجوری کرواسی بردنت؟ " : (به طور صریح) بی صاحب بودن مرزهای زمینی و هوایی . " جای واکسن ، روی باسن " : این یعنی اشتغال افراد در مشاغلی که هیچ تخصصی در اون ندارن و بازگشت عواقب این کار به خود مردم؛ از جمله شغل شریف آمپول زنی . " خانوم بدو برو حجابتو رعایت کن " : نیازی به توضیح نداره... گشت ارشاد، ثامن، فاطی کماندو و ... " تا بیاد خودشو تکون بده صبح میشه " : عدم ارائه خدمات به ارباب رجوع و کاهش راندمان کاری در کشور . " کسی جم نخوره ... کیه؟ اوه... اوه... " : وجود حکومت نظامی ، ترس مردم از پیگری و رسیدن به سرچشمه این دستورها ! " ویکی ... وه ... baby... ماها / با یه قِر و چند تا آها / کاری کردیم که بیاد و فارسی حرف بزنه اوباما ! " : یعنی دولت هر کاری که از دستش برمیاد ( قر و آها ) میکنه تا رضایت و همراهی غرب،اروپا و روسیه رو در کنار خودش حس کنه . (حتی اگه این همراهی یه تبریک سال نو باشه.) " خانومی لال ِ ، متاسفانه زبون نداره " : !!! خفقان !!! " تا چشمام افتاد به اون قسمت راست بدنت / گفتم اگه چپش هم همینجوری باشه که افتضاح خفنه " : در اینجا تاکید میشه که اگه اوضاع جناح های چپ نظام هم مثله جناح راستی ها خراب باشه ؛ وضع کشور داغون، افتضاح و یه جورایی ** تو **ه . " من تو ترافیک ِ فرشته ام " : منظورهمون ترافیک و آلایندگی و تراکم جمعیت و 6 میلیون نفر اضافه و ... "شیشه الکل ُ دیدن و فهمیدن که مست کردم " : اعتراض به کاهش سن اعتیاد به مخدر و الکل در بین جوانانه . (البته یه کم اغراق کرده ) " 6&9 آووردم و تز 6&10 زد به سرم / این باشه وظیفه ِ امیرعلی مانکن پسرم " : قطعا منظورش اشاره به وراثت حکومت تو ایران نیست !!! تازه غرب زدگی رو هم در بسیاری از اشعار میشه پیدا کرد : " میخوام برم به مایکل جکسون (خ.ب.) آهنگهای بندری بفروشم. " " تهران ُ L.A کن " " میوه های صادراتی " و قص علی هذه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
سلام ... سلام ... سلام ...
امشب ماه رمضان شروع میشه ... پارسال دوستام تو شبهای قدر SMS می فرستادن که شاید این آخرین رمضانی باشه که ... ولی خدا عمری داد تا یه رمضان دیگه باشیم و امشب ... امشب یه بار دیگه رمضان از راه میرسه، تا این بار با گرمای تابستون همزمان بشه و ما رو به این فکر واداره که چه زود یه سال دیگه رو گذروندیم و دوباره به مهمونی خدا اومدیم . سرعتِ عجیبِ عمری که میگذره ، با هلالِ ماه رمضون به ما گوشزد می شه . آره رمضان
اینجوری میاد و افسوس که نشونه اومدنش فقط این باشه که وقت پهن کردن سفره
های رنگارنگ غذامون تغییر کنه و روح دنیا-دوستمون ، تو انبوه افطاری ها و
سحری ها فقط به فکر نخوردن و نیاشامیدن باشه . رمضان با هدفی والاتر می خواد که نه تنها بین طلوع و غروب از خوردن و آشامیدن دست بکشیم ، بلکه مهم تر از همه چی ، دلهامون رو با تفکر و عبادت جلا بدیم و آلودگی رو از قلب و روحمون پاک کنیم . و شاید ماه رمضان برای ما یه فرصت باشه يا بهتر بگم ، يه شروع دوباره؛
يه شروع براي سفره هايي به رنگ نان و خرما ! شروع برای شنيدن صدای زيباي «ربنا» سرسفره هامون ! يه شروع براي شب هاي استجابت دعا ! يه شروع براي پریدن، پریدن تو دل ملکوت ! شروعي براي قرآن به سر گرفتن و الغوث الغوث گفتن ! يه شروع دوباره براي بندگي ! پس با این شروع از همه دوستان، از همه کسانی که این متن رو می خونن، التماس دعا داریم. لطفا تو یه گوشه از دفترتون، یا یه گوشه از دلتون اسم ما رو هم یادداشت کنین .
سر سفره های افطاری و سحری، همون موقع که دست به دعا میشین، ما رو هم یه کوچولو دعا کنین. واقعاً خوش به حال اونهایي که عظمت اين ماه رو درک مي کنن التماس دعا ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط یاشار |
|
|
اول وبلاگ پروفایل وبلاگ رایانامه!!! آرشیو سر خط مطالب |
| لوگوی dvm |
فضایی جهت لحظه ای با هم بودن
|
| دسترسی سریع |
|
برنامه ی ترم شیش! لیست نمرات اعلام شده ی آموزش فرم ارسال پیام خصوصی انتخاب واحد و ارزشیابی اساتید اتوماسیون تغذیه مشاعره آلبوم عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اصلاحیه ی جزوات انتقاد نامه این چند نفر طنز مطالب علمی مسابقه آهنگها شعر |
| تیم نویسندگی |
|
هیئت مدیره 30مین V O V باد بشری مبین مجتبی ن مجهول محسن آ محسن ب محیا نیما یاشار |