![]() |
![]() |
|
| WWW.DVM88.IR |
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند … او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد.مقامي را به دست نياورد اما … اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد.كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
چهار نفر بودن. اسمشون اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس. کار مهمی در پيش داشتن و همه مطمئن بودن که يک کسی اين کار رو به انجام می رسونه. هرکسی می تونست اين کار رو بکنه، اما هيچ کس اين کار رو نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار رو نخواهد کرد.. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده.... ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه هاي او را برداشته اند؛ فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت نکته: رقابت سکون ندارد!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
باکتری شناسی اختصاصی (4واحد) 15542892 ویروس شناسی (4واحد) 155433 فارماکولوژی2 (3واحد) 15544092 پرورش و بهداشت طیور (3واحد) 15544492 قارچ شناسی (2واحد) 155432 انگل شناسی3(2واحد) 15543193 انگل شناسی4 (2واحد) 15543194
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
اعلامیه
استقلال امریکا درکجا امضاشد؟ زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 دی1390ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اینگونه میگفت:او می آید.من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود وسر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه محقرم،کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغض،راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فروریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 دی1390ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
نمیدانم چرا احساس میکنم که فردایی نخواهد بود
و ذره های وجودم را لحظه هایی نخواهد بود فکر میکنم,شاید در دست من چیزی باشد که عقل را پس میزند و رازی باشد که عشق را خط میزند و هرچه هست,خواب را بی خواب کرده است و شرم را در درون چشمهای خسته ام خواب کرده است. ارسالی از طرف دوست خوبمون رویا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 دی1390ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتني ام! گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم متن کامل در ادامه مطلب ادامـــــــــــه ی مـــطـــلـــب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است،
کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است، پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمند است، آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت،و آنان که مانده اند در رویای رفتن… خدایا! کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمیرسد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آبان1390ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آبان1390ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
مردی در کنار رودخانهای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را شنید و متوجه شد که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب پرید و او را نجات داد... اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب پرید و دو نفر دیگر را نجات داد! اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک میخواستند شنید ...! او تمام روز را صرف نجات افرادی کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانهای مردم را یکی یکی به رودخانه میانداخت...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!! و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!! مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت... کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟! معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 آبان1390ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
این مطلب صرفاْ یک پست مقایسه ای ورزشی عمرانی بوده و هر گونه برداشت خارج از موضوع اشکال شرعی دارد!!!!
داشتم یکی از این شبکه های بی ادب اونور آبی رو از تلویزیون خونه ی همسایمون میدیدم که یه نگاهی گذرا به مراحل ساخت مجموعه ی ورزشی آریامهر سابق یا همون آزادی فعلی انداخت!! بد نیست شما هم این مطلب رو یه نگاهی بندازید!!! مجموعه ی ورزشی آزادی در دوره ی طاغوت در سال ۴۸ و جهت برگزاری بازی های آسیایی ۱۹۷۴ ساخته شد! ورزشگاهی که تو زمان خودش دومین مجموعه ی ورزشی مجهز جهان بعد از مجموعه ی مونیخ نام گرفت! این مجموعه که قبل از انقلاب آریامهر نام داشت مجموعاً در ۱۷ ماه ساخته شد یعنی کم تر از یک سالو نیم! الان سال ۱۳۹۰ه! امکانات ساختو ساز به مراتب پیشرفته تر از سال ۴۸! ولی... آرزوی بهره برداری از ورزشگاه ۵۰هزار نفری نقش جهان ۱۹ ساله شد! و تکمیل ورزشگاه ۵۰هزار نفری اهواز به یک افسانه تبدیل شده!!!! دقت کنید که تعداد ماه ساخت آزادی(۱۷) از تعداد سال ساخت این ورزشگاه ها(۱۹و۲۰) کمتره!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آبان1390ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
در یکی از مراکز اسلامی لندن یک مبلغ اسلامی بود که عمرش را صرف تبلیغات اسلامی کرده بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20سنت اضافه تر می دهد .
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 مهر1390ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند. روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟ پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم. پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم. بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي در هفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود. از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم. بنابراين پسر دوشنبه ها مدرسه نمي رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده. گفتند مريض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند. بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند. وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس استراليا اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند. مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد: ما هم ۵۰ سال پيش مثل شما فكر مي كرديم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 مهر1390ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 مهر1390ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
با 3000 میلیارد تومن میشه میشـــــــــــــــــــــــــــــــه : - میتوان ۳۰ هزار واحد آپارتمان ۵۰ متری خریداری کرد.
میانگین قیمت هر
متر در تهران دو
میلیون تومان
است. - میتوان در یک دوره به ۶۷ میلیون نفر از شهروندان ایران یارانه داد. - میتوان ۶۷ میلیون فقره به افراد تحت پوشش کمیته امداد پرداخت کرد. حقوق ماهانهی هر نحت پوشش ۴۵ هزار تومان است. - میتوان ۳۵۳ هزار پراید خریداری کرد. قیمت هر پراید حدود هشت میلیون و ۵۰۰هزار تومان است. - میتوان ۴۲۸ هزار و ۵۷۱ وام خودرو پرداخت کرد. بانکها اغلب وام هفتمیلیون تومانی برای خرید خودرو میدهند. - میتوان ۶۰۰ هزار شغل خانگی ایجاد کرد. برای اشتغال خانگی پنجمیلیون تومان وام داده شود - میتوان ۱۰۰ هزار شغل پایدار ایجاد کرد. برای ایجاد هر شغل پایدار ۳۰میلیون تومان باید هزینه کرد. - میتوان به ۹ میلیون و ۸۲ هزار و ۶۵۲ کارگر حقوق پرداخت کرد. حداقل حقوق کارگران برای سال ۹۰ چیزی نزدیک ۳۳۰هزار و ۴۰۰تومان است - میتوان ششبار صنعت نساجی را نوسازی کرد. برای نوسازی صنعت نساجی به ۵۰۰میلیون دلار نیاز است. - میتوان ۱۲میلیون دانشآموز را تحت پوشش قرار داد سرانه هر دانشآموز با محاسبه انرژی ۲۵۰هزار تومان محاسبه شده است - میتوان دو سال، شهروندان ایرانی را درمان رایگان کرد. سرانه درمان برای ایران پنجدرصد حداقل حقوق کارگران است. - میتوان ۲۷میلیون و پانصد هزار بشکه نفت خریداری کرد.(درآمد ۱۴روز فروش نفت ایران) قیمت هر بشکه نفت صادراتی ایران ۱۰۹ دلار است. - میتوان برای ۲۴سال به صادرکنندگان جایزه پرداخت کرد. بدهی دولت برای جوایز صادراتی از سال ۸۶ تا اکنون به رقم ۴۵۰میلیارد تومان شده است. - میتوان ۶۰۰هزار زندانی آزاد کرد. آن دسته از زندانیهایی که تعهدی کمتر از پنجمیلیون تومان دارند. - میتوان ۷۵هزار کلاس درس تحویل آموزش و پرورش داد. با ۴۰میلیون تومان میتوان بین ۲۰ تا ۳۰ کلاس درس برای دانشآموزان ساخت. - میتوان پنجمیلیون و ۲۰۰هزار سکه خریداری کرد. در حال حاضر هر سکه حدود ۶۰۰ هزار تومان رسیده است. - میتوان ۶۰۰ میلیون پرس غذا خریداری کرد. قیمت میانگین هر پرس غذا پنجهزار تومان است خــــــــــــُـــــــــــــب ، بگذریم!! شما اگه انقد پول داشتید چکار میکردید؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 مهر1390ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 مهر1390ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
جدول نظرات مسئولان دانشگاه ها در ارتباط با افزایش نرخ غذای دانشجویی
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط نیما |
|
می تونید بگید كدوم پرنده ماده و كدوم نره؟!! اگه نتونستید ادامه ی مطلب را ببینید ادامـــــــــــه ی مـــطـــلـــب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
اینو تو دانشگاه فردوسی زدن ولی فک کنم سراسری باشه
اینجاس که سندی میگه: پول غذا دانشگا ندارم**موقع ناهار میروم لشکرآباد فلافل میگیرم!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 شهریور1390ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
همونجور که قبلاً اعلام شده و خیلیاتون میدونن! این ترم سیستم جزوه نویسی کلاً عوض شده و هر درس رو یه تیم ثابت پشتیبانی میکنه!!! اسامی مسئولان تیم های تشکیل شده به شرح زیر می باشد! بدینوسیله تقاضا می گردد که با افراد ذیل نهایت همکاری را داشته باشید. من ا... توفیق 1- آسیب شناسی اختصاصی : میترا مهران فر 2- انگل شناسی1 (بیماری های انگلی) : مرضیه رسولی 3- انگل شناسی2 (بیماری های کرم های پهن) : الهه گل گل 4- ایمنی شناسی و سرم شناسی : یاشار روشنی 5- داروشناسی (فارماکولوژِی) : نیما برون البته همچنان هیچ داوطلبی برای پشتیبانی درس شخیص بهداشت و پرورش دام پیدا نشده! با این حساب کاغذ قلم سر کلاس بهداشت فراموش نشه!!! پ.ن: باید اضافه کنم که این افراد به عنوان مسئول این دروس انتخاب شدن و هر گروه از تعدادی نویسنده و تایپیست تشکیل شده!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 شهریور1390ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم. کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی...........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
دخترک
شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای
بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذکوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به
شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن
پیکر برازنده پسر با خودمی گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان
درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی
لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک
دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه
یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می
نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت
ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای
واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی رابدون توجه پشت
سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می
شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برایفوق لیسانس در
دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار
هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بودکه به عنوان شاگرد اول
وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه
دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامهداشت و بطری های روی قفسه اش
به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیلشد و
در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز
کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارتدعوت مراسم
ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس
و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت
...دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج
کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشتهروی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا
ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا
کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات
بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش
هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگرانشد و به جستجویش رفت.. شبی در
باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود
راکه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم
گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب
خودتانباشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی
می کرد. در این سالها پسر با پول های دخترتجارت خود را نجات داد. روزی دختر
را پیداکرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصدسهام شرکت خود را به او بدهد
اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر
نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد،
پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم
عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر
روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و
اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری
دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش
جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که
ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته
های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش،
مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب
خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می
کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 شهریور1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد !" آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد . پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود . امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. اوامروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم برای تغییر یک سرنوشت کافی است !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم
عروسک بخرم. همان جا بود که...
ادامـــــــــــه ی مـــطـــلـــب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
توجه توجه ما تمام تلاشمونو میکنیم که قبل از انتخاب واحد کد درسا رو رو وبلاگ بذاریم تا دوستان شهرستانی تو این گرما بلند نشن بیان اهواز! و از تو شهر خودشون انتخاب واحد کنن در ضمن این ترم 20واحد اختصاصی داریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مرداد1390ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
با تشکر از حضور حماسی شما ملت همیشه در صحنه در رای گیری ، از برخی شهرستان ها خبر رسیده که برگ رای تموم شد و بسیاری از هم میهنان عزیزمان موفق به شرکت در این رای گیری نشدن! انشاءا... در رای گیری های بعدی برگ رای بیشتری چاپ میکنیم که از این مشکلات پیش نیاد!!! نتیجه ی آرای مأخوذه بدین شرح است: موافقین تعطیلی : 66.7% و مخالفین : 33.3% حال تصمیم گیری به عهده ی مسئولین محترم کلاسه که تعطیل کنند و یا خیر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مرداد1390ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط نیما |
|
|
دوستان براي شركت در نظر سنجي بايد تو قسمت نظر سنجي كه در سمت چپ زير گالری عکس قرار گرفته رايتونو بديد نه اينكه يه نگاه به وبلاگ بندازيدو خارج شيد!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط نیما |
|
|
اول وبلاگ پروفایل وبلاگ رایانامه!!! آرشیو سر خط مطالب |
| لوگوی dvm |
فضایی جهت لحظه ای با هم بودن
|
| دسترسی سریع |
|
برنامه ی ترم شیش! لیست نمرات اعلام شده ی آموزش فرم ارسال پیام خصوصی انتخاب واحد و ارزشیابی اساتید اتوماسیون تغذیه مشاعره آلبوم عکس آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اصلاحیه ی جزوات انتقاد نامه این چند نفر طنز مطالب علمی مسابقه آهنگها شعر |
| تیم نویسندگی |
|
هیئت مدیره 30مین V O V باد بشری مبین مجتبی ن مجهول محسن آ محسن ب محیا نیما یاشار |